تبليغاتX
زندگی

       سلامی دوباره به خودم و تمام وبلاگ نویسها. من دقیقاْ بعد از ۲ سال و ۶ ماه و ۴ روز دوباره دارم می نویسم. اصلاْ نمی دونم چی بگم ُ خیلی اتفاقات واسم افتاد . پسر گلم که ۱۴ دی ماه ۱۳۸۶ بدنیا اومد . اسمشم گذاشتم آرتین . الان دقیقا" ۲ ساله شده و کم کم حرف می زنه . خیلی شیرین و نازو صبرو آروم و.... ُ البته هیچ ماست بندی نمیگه که کاست من ترشه و لی به خدا این تعریفارو همه اطرافیان ازش میکنن. اولین چیزی که می خواستم بگم گفتم بقیشم که زندگی روزمره همه چه جوریه؟ واسه من هم همون فراز و نشیبهارو داشت که کم و زیادش بماند که گذشت بازم میگذره و امیدوارم که از این به بعد واسه همه خوب و خوش بگذره . تو این مدت از زندگیم راضی بودم شکر .با داشتن همسری خوب و پسر گوگولی داشتن هم خوش می گذره . بازم میام . واسه همه دوستان آرزوی خوشبختی و سلامتی رو دارم.

   راستی یکی دیگه از مهمترین اتفاقات زندگیم این بود که از دست کسی که همون دو سال پیش بابتش نوشته بودم و کدورتی پیش اومده بود بعد از چند ماه قهر بودن خیلی ناگهانی ولی البته کسی که می خواست آشتیمون بده خیلی هم از روی برنامه که هیچوقت فکرشو نمی کردم آشتیمون داد .که واقعا" ازش متشکرم . حالا بماند که قبلا" چی شد که بین ما کدورت پیش اومد چون ازش انتظار نداشتم ولی الان حاضر نیستم یک تار موشو با هیچ دوست دیگه ای عوض کنم . البته دوستای دیگم نمی خوام که از دستم ناراحت بشن چون کسایی که منو میشناسن می دونن که من با اون یه جور دیگه هستم. مثل خواهر حتی بهتر چون هر چی بگم از خوبیش کم گفتم ............... دیگه همین تا بعد 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 13:32  توسط کیمیا  | 

بعضی ها رو باید گذاشت به حال خودشون که همینطوری توی دنیای خودشون خوش باشن تا این روزگارشون بگذره . برای ما هم از اول اهمیتی نداشت فقط دوست دارن که همیشه مطرح باشن . بازم میذاریم که فکر کنن کسی هستن که یه موقع احساس کمبود نکنن.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 12:53  توسط کیمیا  | 

کودکی که آماده تولد بود  نزد خدا رفت و از او پرسید می گویند فردا شما مرا به  زمین می فرستید  . اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه  می توانم برای زندگی به انجا بروم

خداوند پاسخ داد  از میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای مراقبت از تودر نظر گرفته ام او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد

کودک دوباره پرسید اما اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم اینها برای شادی من کافی هستند

خداوند گفت فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو  عشق او  را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود .

کودک ادامه داد من چگونه می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم

خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد چگونه صحبت کنی .

کودک سرش را برگرداند و پرسید شنیده ام در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند چه کسی از من محافظت خواهد کرد

خداوند  ادامه داد فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود

کودک با نگرانی  ادامه داد :  اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم  شما را ببینم ناراحت خواهم شد

خداوند گفت : فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو  بازگشت نزد من را خواهد آموخت اگر چه من همیشه کنار تو خواهم بود .

در آن هنگام بهشت آرام بود  اما صدایی از زمین شنیده میشد  کودک می دانست که به زودی  باید سفرش را آغاز کند و به آرامی یک سئوال دیگر از خدا وند پرسید :

خداوندا اگر من همین حالا باید بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید

خداوند بار دیگر او را نوازش کرد و پاسخ داد نام فرشته ات اهمیت ندارد

اما می توانی او را مادر   صدا بزنی

روز مادر رو به تمام مادرها مخصوصا" به مامان جون خودم که بهترین مامان دنیاست تبریک میگم . به مادر شوهر عزیزم که کم مادر شوهری پیدا میشه که عروسش اینقدر دوسش داشته باشه تبریک میگم . 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 12:42  توسط کیمیا  | 

چهارشنبه رفتیم به سمت شمال .البته با سحر و مازیار  بودیم خیلی خیلی خوش گذشت . فکر نمی کردم که اینقدر خوش بگذره .واقعا" روحم و جسمم از هر لحاظ توی این چند روز آزاد شد . توی این چند روز به قدری فکرم آزاد بود که تونستم تصمیماتی بگیرم .امیدوارم که بتونم و فرصتی باشه که به اهدافم برسم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 14:9  توسط کیمیا  | 

خدایا شکرت خدایاشکرت

خدایا میخوام که فقط سالم و صالح باشه .نمی تونم چیز دیگه ای بگم . امروز جواب آزمایشم رو گرفتم . ساعت ۵:۵بعدازظهر . احساس میکنم که دستام قادر به تایپ کردن نیست . نمی تونم رو پاهام واستم .نمی خوام بگم که مدت زیادیه که منتظرش هستم ولی چون تصمیم بر داشتنشو کردم نمی تونستم که زیاد انتظارشو بکشم . خدایا ازت ممنون . چون میدونی که من خیلی خیلی کم طاقتم زود جوابمو دادی ؟ مرسی ازت .وای خدا همه از شنیدن این خبر خوشحال شدن .یکی دوباره مامان بزرگ شد یکی عمه شد یکی خاله شد یکی دایی شد یکی زن دایی شد و.......... از همه مهمتر علی عزیزم بابا شد و منم مامان. خدایا باورم نمیشه . گریه امونم نمیده. خدایا خدایا تا آخرش خوب باشه فقط کمکم کن .

سوگند را ساختیم تا سوگند یاد کنم که عاشقت باشم و عاشقت بمانم ......

با سوگند شروع میکنم و با امید ادامه می دهم و آرزو دارم که به درستی به تکامل برسانمت ....

سوگند میخورم به زیبایی عشق پاک که بعد از خدا نگهدارت باشم و لحظه ای از یادت غافل نشوم و برایت مادری خوب و مهربان باشم که دوست داشتن را از یاد نبرم و با آمدن هر سپیده و شروع هرروز به یادت چشم به جهان بگشایم ......

ودر آخر سوگند به عشق که در غم و شادیت با تو باشم و تا آخرین نفس پشتوانه ات باشم  .....

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:48  توسط کیمیا  | 

یه دلشوره .یه انتظار .یه فکرو خیال دیگه . این دفعه با دفعات دیگه فرق میکنه. شاید مثبت بودن جواب باعث  تغییر و تحول تو زندگیم بشه .شایدم خدایی نکرده منفی بودنش خیلی ناراحتم کنه .صبح با دلهوره از خواب بیدار شدم .اصلا" نفهمیدم که جوری رسیدم پرواز کردم یا رانندگی کردم ؟نمی دونم بی خیالم یا دلهوره دارم . مشخص نمی کنه . میخوام بی خیال باشم نمی شه چون دلمو یه هفتست که خوش کردم .خدایا از ته دلم میگم که هرچی که صلاحته بشه . حداقل این یه دونه چیزو نمی خوام ازت به زور بگیرم .هر چی که خودت بخوای فقط خوب بخوا. فقط خوب .... فکر کنم تا  جوابش و بگیرم صد دفعه بمیرمو زنده بشم .

دوستای گلم برام دعا کنین.میدونم که نمی دونیین چی رو ولی اگه به امید خدا خوب شد حتما" به همتون میگم .

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:43  توسط کیمیا  | 

جای همگی خالی .دیشب با علی رفتم دربند هوا به قول خودمون دو نفره بود .وای چه هوایی .از یه طرف صدای نم نم بارون از یه طرف صدای حرکت آب رودخونه. وای خدای من خیلی خوش گذشت . اتفاقا" دوباره تو همین هفته میخوایم بریم .نم نم بارون یه آرامش خاصی به من داد .این روزا احساس میکنم که حس و حالم عوض شده حالا نمی دونم چرا ؟ولی یه حسهای خوبی دارم پیدا میکنم شاید دوباره میخوام آرامشمو بدست بیارم .آخه یه موقعهایی میشه که گوش شیطون کر اینقدر اخلاق علی خوب میشه که هر چی میگم گوش میده یا مهم تر از هرچیزی خیلی درکم میکنه . البته بیشتر مواقع اینطوریه . خوب وقتی میشنم با تنها همدمم صحبت میکنم و سنگ صبورم میشه و توی خیلی چیزا راهنماییم میکنه احساس سبکی میکنم .چقدر خوبه..... ولی منتظر یه چیزیم هستم.شاید این انتظار بی تأثیر نباشه !نمی دونم .شاید همینطور باشه . خیلی دارم انتظارشو میکشم .ای خدا کمکم کن . هر چی که صلاحته   بشه .فقط تویی که پشتم بهت گرمه .

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 13:7  توسط کیمیا  | 

دیشب توی جمعی بودم . البته مهمونی خانوادگی با جمعیت ۷۶نفر بود . خیلی خوش گذشت . توی جمع که بودم یه لحظه زندگی همشون از جلوی چشمم رد شد. میدیدم که هر کس تو خودش یه خوشیهایی رو داره و یه ناخوشی . یه کمی داره یه زیادی و... . ولی خودمونیم هیچکس رو نمیشه پیدا کنیم که تو زندگیش دقدقه ای رو نداشته باشه . حالا هر کی به نوعی .                                            

دیشب داشتم با علی همینطوری دردو دل میکردم ازش خواستم اگر بشه بریم شهرستان زندگی کنیم . ازم پرسید چرا ؟ گفتم: خسته شدم . گفت که آدمی بودی که میگفتی من از تهران تکون نمی خورم به خاطر مامانم .حالا چی شده این تصمیم رو گرفتی . گفتم به قدری که خسته جسمی و روحی شدم. خیلی دوست دارم برم جایی که از همه کس و همه چی دور باشم . حالا ندیدن مامان رو یه جوری تحمل میکنم .نمی دونم شاید بگم به خاطر مهمونی که بودم و ... شایدم چیز دیگه . نمی دونم که چرا این حس به من دست داده. اتفاقا" علی هم به من گفته که چرا چند وقت به چند وقت این مدلی میشم یعنی براش جای سوأل بود. خوبه و جای شکرش باقیه که شوهری دارم که حداقل درکم میکنه که من چمه. هفته پیش هم خواستیم حداقل بریم شمال یه حال و هوایی عوض کنیم که نشد . چون دست جمع چند نفری  می خواستیم بریم باید تابع جمع میشدیم .الانم دوست دارم یه چند روزی برم یه مسافرت توپ. خدا کنه که جور بشه .

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 14:37  توسط کیمیا  | 

خدا پرسيد:  تو مي خواهي  با من  گفتگو كني؟
من در پاسخ گفتم : اگر وقت  داريد
خدا  خنديد : وقت من بي نهايت است.در ذهنت چيست كه مي خواهي از من  بپرسي؟

پرسيدم  : چه  چيز بشر شما را سخت متعجب  مي سازد؟
خدا پاسخ داد : كودكيشان
اينكه آنها از كودكي شان  خسته مي شوند عجله  دارند  كه بزرگ شوند بعد دوباره پس از  مدتها آرزو مي كنند  كه كودك باشند

اينكه آنها سلامتي خود را ا ز دست مي دهند تا پول به دست آورندو بعد پولشان را از دست  مي دهند  تا دوباره سلامتي  خود را به دست بياورند
اينكه با اضطراب به آينده مي  نگرند و  حال را فراموش  مي كنند
و بنابراين نه در  حال زندگي  مي  كنند و نه  در آينده
اينكه آنها به  گونه اي زندگي مي   كنند  كه گويي هرگز نمي  ميرند
و به  گونه اي  مي ميرند كه  گويي  هرگز زندگي  نكرده اند
دست هاي  خدا  دستانم را   گرفت و براي مدتي   سكوت كرديم
و من دوباره پرسيدم : به عنوان يك پدر
مي  خواهي  كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟
او گفت : بياموزند  كه آنها نمي  توانند كسي را وادار كنند  كه عاشقشان  باشد
همه كاري  كه مي  توانند بكنند اينست كه اجازه دهند كه  خودشان دوست  داشته باشند

بياموزند  كه  درست  نيست  كه  خودشان را با  ديگران  مقايسه  كنند
بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي  كشد تا زخم هاي  عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم ایجاد  كنيم اما  سالها طول مي  كشد تا اين زخمها را التيام بخشيم
بياموزند  كه ثروتمند  كسي  نيست  كه بيشترين  ها را دارد كسي  است كه به  كمترين ها نياز دارد
بياموزند  كه انسانهايي  هستند  كه آنها را  دوست دارند
فقط  نمي دانند كه  چگونه احساساتشان را نشان دهند
بياموزند  كه  دو نفر  مي  توانند با هم به   يك  نقطه  نگاه  كنند  اما آن را   متفاوت ببينند
بياموزند  كه  كافي  نيست كه فقط آنها ديگران را ببخشند بلكه آنها  بايد خود را نيز ببخشند
من با خضوع   گفتم : از شما به  خاطر  اين گفتگو متشكرم
آيا  چيز   ديگري هست كه دوست  داريد فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخند  زد  و  گفت:


فقط اينكه  بدانند من  همیشه اينجا هستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 11:18  توسط کیمیا  | 

نمی دانم که محبت را بر چه کاغذی بنویسم که پاره نشود

برچه گلی بنویسم که پرپر نشود

برچه دیواری بنویسم که هرگز پاک نشود

بر چه آبی بنویسم که هرگز گل آلود نشود

و سرانجام برچه قلبی بنویسم که هرگز سنگ نشود .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 9:52  توسط کیمیا  |